لبخند ماه
۱۳۸٥/۱۱/۱٢

 

شمعی که نذر تو بود

دیشب شام غریبان بود

من هم غریب بودم بین کسانی که نمیدانستم از کجا میآیند و به کجا میروند

شمعی روشن کردم

مثل کودک دل به نورش بسته بودم

نگرانش بودم که مبادا عبور عابران بی نام شعله اش را ساکت کنند

من میدانستم به زودی خاموش می شود

صبر کردم مراقبش بودم تا اخرین لحظه تا آخرین نفس

مثل یک مادر......

لیدا راد

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]