لبخند ماه
۱۳۸٤/۱/۳٠

 

زمانی برای خواستن......

تو با تمام وجود اونو خواستی..

اونقدر خواستی که يک لحظه قلبت نامنظم وتند تند شروع به تپيدن کرد..مثل باروت آروم و بی

حرکت بودی که بهت کبريت زدن...

خودتو اونقدر فراموش کردی که کفشاتو لنگه به لنگه پوشيدی..

به خاطرش اونقدر اضطراب و ناراحتی کشيدی که ديوارا هم بهت خنديدين...

اونقدر براش گريه کرديو خواستيش که حتی اسمتم يادت رفت..

تو ميترسی..

ميترسی اگه بند کفشتو محکم ببندی پاهات درد بگيره....ميترسی اگه از دره عبور کنی

کفشات گلی شه..

تو ميترسی زير بارون بری که يه وقت خيس نشیو سرما نخوری...

ميترسی اگه خودت باشی سر کارت بزارنو سرت کلاه بره...

ميترسی ساده و صادق باشی..

ميترسی اگه يهوقت از کوه بالا بری بيفتی پايين...

مترسی روی قله کوه دستات بلند کنی و دعا کنی  که يه وقت دعات مستجاب نشه ..

تو ميترسی دلتو به دريا بزنی که یه وقت غرق نشی

اما ميدونی چيه؟

کفشای گلی..بارونی که خيست ميکنه..پاهای خسته و زخمی..بيخوابيا..اينکه خودت باشی..

ساده و صادق!!...

اينکه به قله کوه برسی و کسی دعاتو بشنوه...اين که اهل دريا باشی

همش يعنی موفقيت....

                                                                                                 مجله موفقيت

بابا ايوالله...

بيا يه چايی بزن تو رگ خستگيت در بياد..

راستی چطور بود؟؟؟؟؟

چه مزه ای بود؟؟؟؟؟؟

ميخوای بازم تجربه کنی؟؟؟؟؟

شاد باشيد

لیدا راد

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]