دستانم را به یاد داری؟

در گیسوانت میچرخید و هی ذوق میکرد و هی دوست داشتنش را نشان میداد

انگشتانم را....

که با انگشتانت همدلی میکرد...

چشمانم را....

وقتی خیره در چشمانت فریاد میزد اینهاد تمام زندگی منند..

فراموش نکن

چشمهایم بعد از تو هرگز به هیچ چشمی اینگونه خیره نشدند

دستمانم بعد از تو در گیسوان هیچکس بازی نکردند

و سرانگشتانم با هیچ سرانگشتی همدلی نکردند...

و مطمئن باش

همچون من برای تو دیگر تکرار نخواهد شد

.

.

.

 همانطور که تو برای من

/ 2 نظر / 9 بازدید
رقیه

1 وقتایی خاطرات پوست انسان را قلفتی می کنند... در گام به گام و لحظه به لحظه بودنشان را یادآوری می کنند... در همه چیز خودنمایی می کنند...گاهی تمام وجود انسان می شود یک بغض... اگر بترکد هستی را با خودش می برد...

KouroSH

زيبا بود مثل هميشه..